پارت هفتاد :

سجاد تمام تلاشش را کرد که ناگهان نایستد. که به عقب نگاه نکند. بلافاصله پرسید:
- دشمنته؟
طلوع سرش را سمت سجاد چرخاند. خیره به چشم‌های سیاه پسر که حالا پر تلاطم بودند لب زد:
- بازیگر خوبی هستی...
ابرو های سجاد بالا پریدند. چرا ناگهان او بازیگر خوبی بود؟ این...
طلوع به راهش ادامه داد و با رسیدن به یک خیابان بزرگ، در آن پیچید. همان‌طور که پیش می‌رفت و از زیر درخت های توت می‌گذشتن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهین

    0

    خسته نباشید نویسنده عزیز اگر امکانش هست پارت ها رو زیاد کنید ممنون ❤️❤️❤️❤️

    ۱۴ ساعت پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    درود، چشم سعی میکنم بیشتر کنم.

    ۹ ساعت پیش
  • مهسا

    0

    چه حلال زاده تا اسمش رو پیش خودمون و اینجا اوردیم و سراغش رو گرفتیم سروکلش پیدا شد.فقط امیدوارم کارهایی برای رهایی بهار و خدیجه هم کرده باشه وگرنه سجاد ممکنه کار جبران ناپذیری بکنه

    ۱۶ ساعت پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    واقعا حلال زاده بود. امیدوارم

    ۹ ساعت پیش
  • آیلا

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    قربونت فردا هم یکی هست😎 اره این علی احمق

    ۱۸ ساعت پیش
کپی شد!